تبليغاتX
زندگی را بدون عینک ببینیم

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

www.shortcut-life.blogfa.com

Click here to make this Weblog ur home page!

JavaScript Codes Oneline users :

Oneline users :

younevercall
younevercall
JavaScript Free Code زندگی را بدون عینک ببینیم

برای تو که بهترینی...پگاه عزیزم!

 

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای...

 

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم...

 

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم...

 

آن گونه که هیچ کس تاکنون چنین نکرده...

 

می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم...

 

نه اکنون،بلکه هر زمان که خودت می خواهی...

 

می خواهم رفیق شفیقت باشم،می خواهم تو را به اوج برسانم...

 

خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم....

 

می خواهم به گونه ایی با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست...

 

نه آن روز خاص، که تمام روزهای سال...

 

به حرف هایت گوش خواهم داد...

 

نصیحتت می کنم...

 

هم بازیت می شوم...

 

گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی...

 

در کنارت می مانم...

 

آن زمان که آهنگ نبرد کنی...

 

و در کشاکش مبازره با زندگی...

 

برایت دعا می کنم...

 

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای...

 

امروز...فردا... و فرداهای دیگر...

 

تا آخرین لحظه ی حیاتم...

 

می پرسی چرا؟!!!

 

زیرا، تو نیز برایم بهترین دوستی بودی که تا کنون داشته ام....!

 

....

خوب حالا یه کم از تیریپ احساسی بزنیم بیرون  ...تولد پگاه خانوم گلمه

 

خوب پگاه جونم تولدت مبارک جیگمل خودت می دونی چقدر دلم می خواست الان پیشت بودم

 

تا می تونستم بهترین ها رو بهت بدم  خودت می دونی چقدر دلم برات تنگیده رفیق  ...

 

می دونی کلی فکر کردم تا آخر فهمیدم چی بهت بدم از این راه دور ...یه عکس یادگاری از

 

خودم و خودت تا همه بدونند که ما چقدر به هم میایم اصلا انگار خدا ما رو آفریده تا با هم

 

دوست بشیم واسه همین یه سری به کتاب خاطره هامون زدم و این عکس رو پیدا کردم ...

 

می دونم که می دونی چرا این رو گذاشتم  ...به هر حال امید وارم از کادوم خوشت بیاد...

 

تولدت مبارک بهترین من...!!

                                                                             Mitra .r 

 

 

mitra & pegah

 

 

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 1:40 AM  توسط میترا و پگاه | 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن

داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار

نیاید...

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد

تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار

نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها

می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را

مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می

مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را

مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی

می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار

پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است

که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

 

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!

www.marshal-modern.org

 

 

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 5:42 AM  توسط میترا و پگاه | 

Crossing the Water

Black lake, black boat, two black, cut-paper people.
Where do the black trees go that drink here?
Their shadows must cover Canada.

A little light is filtering from the water flowers.
Their leaves do not wish us to hurry:
They are round and flat and full of dark advice.

Cold worlds shake from the oar.
The spirit of blackness is in us, it is in the fishes.
A snag is lifting a valedictory, pale hand;

Stars open among the lilies.
Are you not blinded by such expressionless sirens?
This is the silence of astounded souls

Sylvia Plat

 

گذر از آب


دریاچه سیاه، قایق سیاه، دو آدم سیاه که گویی آدمکهایی کاغذی اند
درختان سیاهی که از اینجا آب می نوشند به کجا چنین شتابانند؟
آیا مگرنه که باید بپوشاند سایه ها شان  تمام وسعت کانادا را؟
از نیلوفران آبی قطره وار ،  پرتو نوری فرو می چکد
برگها نمی خواهند ما هیچ عجله ای داشته باشیم
آنها گردند و صاف ، پر از پند و اندرز های سیاه

آبها بسان جهانی سرد از تکانه ی پارو می لرزد
روح سیاهی ها در ما و ماهی هاست
خود مانعی برای رفتن است وقتی دست پریده رنگ شاخه ای به علامت وداع بالا می آید

ستاره‌ها باز می شوند میان زنبق ها
آیا زنان پری پیکر دریا تو را با سکوتشان چشم بندی وافسون نمی کنند؟
 این است سکوت ارواح مبهوت متحیر

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 6:2 PM  توسط میترا و پگاه | 

آزادی                                                                  

بر سر گردن هرکس که آزاد باشد

 

پولکی خواهم ریخت

 

از جوانمردیها.از شجاعت

 

دوستش خواهم داشت.

 

به کدامین حرف باید خندید؟

 

به کدامین حرف،نه باید گفت؟

 

آزادی....

 

دل مردم همه در حسرت تو.

 

عده‏ای میگویند که تو یک رویایی

 

عده‏ای خبر آوردند که تو در قفسی!

 

چشم مردم باز است

 

از سپیده تا بهشت

 

از معما تا هوش

 

از زمین تا آسمان تا افلاک

 

همه را میدیدند.

 

گویی که تو هیچوقت نبودی،نیستی.

 

تو مرا با خود بردی به یقین.

 

دور ساختی از این خواب سیاه

 

و گذاشتی مرا در باور.

 

چشمها منتظرند.

 

قلبها در تپش و قصه ودرد.

 

پس تو کی می‏آیی؟

 

آزادی.........

 

تو که هیچگاه نبودی،نیستی

 

تو که از جاه و مکانی نیستی 

 

                              پس بگو رازت چیست.

 

به قلم یک دوست....

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 6:41 PM  توسط میترا و پگاه | 

روزی پسر کوچکی از خواهر بزرگترش درباره ی خدا سوالی پرسید.

 

او سوال کرد:آیا  کسی تا به حال خدا را دیده است؟!"

 

خواهرش در حالی که مشغول مطالعه بود به تندی پاسخ داد:"

 

نه البته که نه!خدا در جای دوری در بهشت است و هیچ کس

 

نمی تواند او را ببیند."

 

روز ها گذشتند;اما این سوال همچنان ذهن پسرک را مشغول کرده بود.

 

بنابراین به نزد مادرش رفت و پرسید:آیا کسی تا به حال خدا را دیده است؟!"

 

مادرش مودبانه پاسخ داد:نه واقعاً.خدا روح است و در قلب های ما ساکن است و

 

ما نمی توانیم او را ببینیم.

 

   پسرک کمی آرام گرفت ولی هنوز به این سوال فکر می کرد.

 

چندی بعد پدر بزرگش او را به ماهیگیری برد.

 

ان ها زمان خوبی را با هم گذراندند.

 

خورشید با شکوه استثنایی در حال غروب بود و

         

پدربزرگ به آرامی به زیبایی خیره کننده ی ان چشم دوخته بود.

 

در چهره ی پدر بزرگ،صلح و رضایت عمیقی  نقش بسته بود.

 

پسر کوچک لحظه ای فکر کرد و سپس با تردید پرسید:پدر بزرگ،

 

آیا کسی واقعاً خدا را دیده است؟!"

 

آن پیر مرد همان طور که به حرکت آرام آب خیره شده بود،

 

حتی سرش را بر نگرداند .

                   

                    زمانی طولانی گذشت و او سر انجام پاسخ داد:

 

"پسرم،راستش را بخواهی من به جز خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم...ا  

 

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 3:48 PM  توسط میترا و پگاه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ


پیوندهای روزانه
راجر ابرت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
آرشیو موضوعی
ادبیات
هنر هفتم
فیلتر شکن
عمومی
نویسندگان
میترا و پگاه
پگاه
میترا
پیوندها
ابر عاشق
سینما
اخبار
بیا جالبه!!
نا گفتنی ها
هشتبندی
سحر
گروه ستاره شناسی ققنوس
جک+اس ام اس
جزیره ی تنهایی
#همه چی هست#
نفس بریده
انچه می خواهد دل تنگت بگو
زندگی زیباست ای زیبا پسند
عاشقانه ها
نیما و سامان
عکس و مطالب عاشقانه
همیشه به یاد عسل
عشقولانه
از کجا نگفتن را آغاز کنم...
عاشق باران و ستاره
اموزش ویژوال بیسیک
راجر ابرت
مه چی در مورد ماهواره
مرکز جدیدترین آفلاین ها
مرگ همین جاست لبخند بزن
دنیای سایه ها
به نام تنها پرستوی جزیری عشق
ساحل آرامش
عشقه پاک
دروازه
عشقولانه با رادمهر
روز هایی که گذشت
چوک کهورستان
حرف های دل من
سفر بی پایان
رزمی
دختر ایرونی
#عکس+دانلود#
خلوت تنهایی من
هبوط زهیر
در کوی عشق
شبانه
سنیوریتا
مملکه الحب
2+1 جنوبی
دلنوشته ها و دل گفته های تنهایی هام
بهترین وبلاگ عکس های خوشکل
baby girl
رنگین کمان
دوچرخه سواری کوهستان رشت
درسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان